X
تبلیغات
رایتل


حدود 20 سال است که داریم در این خانه زندگی میکنیم...الههٔ 3 ساله دارد در همین خانه 23 ساله میشود...روزی که به این خانه آمدیم جثهٔ من کوچک بود و عرفان کوچکتر از من...عرفان وابستهٔ من و من حامی او...حالا عرفان شده مرد خانه...شده تکیه گاه بیقراریهای خواهرش....20 سال خاطره....20 به تنهایی عدد بزرگی نیست اما وقتی به "سال" میچسبد معنایش عوض میشود...بزرگ میشود...میشود یک عمر...میشود یک دنیا خاطره...میشود فرصتی طولانی برای بی شمار دم و بازدم...بیشمار لحظهٔ تلخ و شیرین...از گوشه گوشهٔ این خانه تصاویر متعددی در ذهنم ثبت شده...تصاویر شفاف،تصاویر مات و مبهم...

آشپزخانهٔ بزرگ و پر از کابینت با میز چهارنفرهٔ وسطش...مهمترین قسمت خانه....ما اسمش را گذاشته ایم اتاق کنفرانس...در همین آشپزخانه من و مادرم و عرفان گفتگو میکنیم از همه چیز و همه جا...در همین آشپزخانه بود که مادرم بیخیال مرزهایی شد که دیگران بین خودشان و فرزندانشان قائل بودند...سنت شکنی کرد...از همه چیز با ما گفت...از مرد و زن...از تمام آنچه که دختر و پسر باید بدانند...از همهٔ خطرات احتمالی...در همین آشپزخانه و به واسطهٔ همین صحبت های بی پرده بی نیاز شدیم از تجربهٔ چیزهایی که شاید آزمایششان راه بازگشتی برایمان باقی نمیگذاشت...در همین آشپزخانه تیم سه نفرهٔ ما تشکیل شد...3 نفر محرم به دلهای یکدیگر...اینگونه بود که ما هم مادرمان را شناختیم و هم رفیقمان را.......

هال و پذیرایی با ستونی که مرزی نامرئی کشیده بین آنها....میز ناهار خوری در پذیرایی مخفیگاه محبوب من بود...تا پنج شش سالگی گاهی اوقات میرفتم دراز میکشیدم روی صندلیهای یک طرف میز و رومیزی مرا از دید دیگران پنهان میکرد...عرفان همه جای خانه را دنبال من میگشت و صدایم میکرد...صدای خندهٔ من که بلند میشد رو میزی را کنار میزد و میگفت "دالّی"....چقدر دور آن میز قدیمی دویدیم و خندیدیم و دستمان به هم نرسید...سال پیش،پس از سالها دوباره این بازی را ناخواسته انجام دادیم...میخواستم بیسکویتی را در دهان عرفان بگذارم و او نمیخواست...دور میز دویدیم و از فرط خنده اشک به چشممان آمد و از نفس افتادیم و یاد بچگیهایمان کردیم..... 

اتاق من....کمد دیواری که سالهاست رختخوابهای اضافه را در آن نگه میداریم...یک زمانی میگفتیم "رختخواب مهمانها"....این برای آن دوران بود که چراغ این خانه روشن بود و این خانه پر از جمعیت و مهمانهایی که از راه دور و نزدیک می آمدند و میماندند...همانها که سالهاست سراغی از ما نمیگیرند و رابطه مان محدود شده به دیدار در عروسیها و مجالس ترحیم....بگذریم...من و عرفان میرفتیم در این کمد و کوه رختخوابها را فتح میکردیم و مینشستیم در آن ارتفاعی که آن زمان به نظرمان زیاد بود و برای هم داستان میبافتیم....بعضی روزها چادری برمیداشتم و یک سر آن را به در همین کمد میبستم و سر دیگرش را به در اتاق و قسمتی از آنرا هم به یک صندلی گیر میدادم و عرفان را صدا میکردم برای بازی...خاله بازی که میکردیم عرفان عروسکم را میگذاشت در کالسکه و چند ورق کاغذ را به عنوان پول میگذاشت در جیب شلوارش و میگفت ""من "المیرا" رو میبرم گردش...سر راه خرید میکنم میام""....کاغذها را میداد به مامان و هرچه میتوانست از آشپزخانه برمیداشت و می آورد داخل چادر تا من با آنها غذا درست کنم...از همان روزها دلم قرص بود به وجودش...از همان روزها مرد بود و مردانه رفتار میکرد.....

اتاق من و میز تحریر و کتابخانه ام...تختی که شب و روزهای بسیاری مرا در آغوش گرفته با تمام غمها و شادیهایم....میز کامپیوتر بزرگی که شده مقرّ فرماندهی من....و میز نوری که گوشهٔ اتاق دارد خاک میخورد و با نگاه کردن به آن،خاطرات سالهای اول و دوم دانشگاه برایم زنده میشود...میزی که روی آن دولا میشدم و نقشه میکشیدم و از فرط گرمای لامپهای مهتابی داخلش،عرق میریختم و پس از ساعتها چیزی نصیبم نمیشد جز کمر درد و حالت تهوع و البته یک نقشهٔ تمیز....

اتاق عرفان.....سالهاست که شده مثل اتاق یک مسافرخانه برای یک مسافر غریب...پدرم را میگویم...از روزی که می آید در آن اتاق خودش را زندانی میکند و فقط گاهی بیرون می آید...عرفان هم که بیشتر این سه سال را سمنان بوده و وقتی می آید در آن اتاق با لپ تاپش مشغول میشود...بی شباهت به یک سلول انفرادی مجهز نیست!..اتاق ایزوله.....نمیدانم.....

حالا حرف از فروش این خانه است....این خانه با باغچهٔ کوچکش و درخت یاس درون آن که شاخه هایش روی در ورودی پل زده و بهار که میشود مستم میکند...فرقی ندارد که در حیاط باشم یا درون خانه....پنجره که باز میشود ناخودآگاه نفسهای عمیق میکشم...خانه ای که به اندازهٔ بیست سال با ساکنینش خاطره دارم....خانه ای که در کودکی به آن وارد شدم...نوجوانی ام را در آن گذراندم و به جوانی رسیدم...باید خاطراتم از این خانه را جایی بنویسم تا وقتی که اینجا هستیم و فرصت هست و تصاویر هنوز رنگی و زنده اند برایم...به فرداها اعتمادی نیست...میدانم که دلم تنگ میشود...زمان رفتنمان هم معلوم نیست...همه چیز زندگیمان شرطی و نسبی شده و این حس معلق بودن به من میدهد...

از اینجا که برویم خاطراتم را هم با خودم میبرم گرچه کودکیهایم پشت پنجره جا خواهند ماند...راستی آن درخت یاس را چه کنم؟



تاریخ : چهارشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1390 | 04:01 | نویسنده : الهه | نظرات (54)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما