X
تبلیغات
رایتل
"تعریف من از عشق فرق دارد با اغلب مردمان این سرزمین....

اکثر آدمها وقتی عاشق میشوند از معشوقشان طلب عشق میکنند...عشق میدهند تا عشق بستانند...بهتر است بگویم آنها فکر میکنند که عاشقند اما نیستند...آنها روی پلهٔ عقل گیر افتاده اند و در دنیای عقل،تنها دوست داشتن معنا دارد و عشق دیوانگیست....

عاشق هرگز از معشوق چیزی طلب نمیکند...از معشوق نمیرنجد...معشوق دور باشد یا نزدیک،عاشق به او عشق میورزد....عاشق هرگز معشوق را در بند خود نمیخواهد...هرگز "مالک" معشوقش نیست....عاشق،معشوق را آزاد میخواهد....درست مثل خود عشق...رها و بی مرز......

عاشق گله نمیکند...عاشق عیب معشوق را نمیبیند...او عاشق عشق است...با عشق نفس میکشد...با عشق میخوابد...با عشق از جا برمیخیزد....با عشق میمیرد...با عشق زنده میشود...

عشق حاصل تلاش نیست...عشق حاصل تسلیم است....احساسات سطحی،روزی می آیند و دگر روز میروند...این عشق است که هر روز ریشه دار تر میشود....در عشق حقیقی هیچ غم و اندوهی جای ندارد جز یک غم...غم هجران...و این غم عزیز و ارزشمند است...دل را میسوزاند و جان را آبدیده میکند...
عشق همان چیزیست که رنگی دیگر به این دنیا خواهد داد و جانی دیگر به ما...باور کنیم یا نکنیم،عشق تنها راه نجات است...باید یاد بگیریم عاشق بودن را...عاشق زیستن را...باید نفسهایمان بوی عشق بگیرند و لحظه هایمان آغشته به عشق باشند....
از خودم شروع کرده ام....به امید روزی که عشق،دل تک تک انسانها را پر کند...."
اینها را مدتها پیش نوشته بودم...آن زمان که تفاوت عشق و حماقت را درک کردم...حالا که دوباره میخوانمش،میبینم که نکته ای را از قلم انداخته ام...حقیقتی بسیار مهم که به زعم عاشقان شیرین و گواراست و از دید عاقلان،تلخ و دردناک....و آن این است که راه عشق،مسیری پر خطر است و تاریک...این است که دلت میسوزد و راه را روشن میکند...میسوزد و نورافشانی میکند تا تو به مقصود بی مقصد برسی...و این سوختن ادامه دارد...از ازل تا ابد...تا همیشه....در این راه دشنامها بسیار است و زخم زبانها و تهمت ها فراوان... و بی مهریها بیشتر از آن...و اینها حکم خار مغیلان را دارند زیر پای برهنهٔ عشّاق....
در فیلمی هندی به نام "Aja Naachle" که به معنای "بیا برقص" است،داستان لیلی و مجنون را به صورت نمایشی موزیکال اجرا میکردند...در قسمتی از نمایش مردم و آنهایی که میخواستند مجنون را از لیلی جدا کنند،به مجنون سنگ میزدند...وقتی مجنون برای چند لحظه خود را از چنگ نگهبانان آزاد کرد،تعدادی از سنگها را برداشت و خواند "این سنگها که امروز به من میزنید روزی تاج محل را خواهند ساخت و آن روز تک تکشان به عشق من شهادت خواهند داد".....
در این راه باید بمانی،حتی اگر سنگت بزنند و دشنامت دهند و دیوانه ات بخوانند...آنوقت میتوانی سرت را بالا بگیری و بگویی "ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما".......



تاریخ : جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1390 | 01:33 | نویسنده : الهه | نظرات (30)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما