X
تبلیغات
رایتل

عجیبه...بعد از اینهمه سال تجربهٔ دوری و سفر و دلتنگی،هنوزه که هنوزه چشمام به اسم "سفر" عادت نکردن...دلم ابری میشه و گلوم ورم میکنه و چشمام آب میپاشن رو آتیش قلبم...

حالا تو میخوای بری آروم دل...دلم روشنه که تصمیمی که گرفتی درسته و راهت همواره...برام مهمه به هدفت برسی...اما دروغه اگر بگم خیلی منطقی و خونسرد با خبر رفتنت از این خاک حتی واسه مدت کوتاه برخورد کردم....

از همین الان دلم برات تنگه دلی من...همهٔ خاطراتمون از جلوی چشمام داره رد میشه.....

کافه لرد...تو با اون شال صورتی...خنده های پر از نجابتت،چشمای مهربونت با اون نگاهی که نشون میداد چه خوب ناگفته هامو درک میکنی...حرفای قشنگت...چیزایی که نگفتی ولی شنیدمشون...چیزایی که نگفتم ولی حسشون کردی...چیزایی که گفتیم و تو گنجهٔ دلامون موند برای همیشه...

پارک ورشو...آلاچیقی که هیچوقت خدا خالی نبود تو تموم دورهٔ دانشجوییم و اون روز خالی خالی بود...خالی فقط برای ما دوتا...که بشینیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و نفهمیم کی ساعت شد 8 و هوا تاریک شد...که تو من رو بدرقه کنی تا ایستگاه اتوبوس...که من بگم اگر خودم این کارو قبلا کردم،فاصلهٔ ایستگاه کم بود و حالا فاصله ش زیاده و اصرار تو و لبخند من و .....منکه رفتنت رو از شیشهٔ اتوبوس نگاه میکردم...درست مثل مادری بودی که بچه ش رو سپرده به سرویس مدرسه و حالا خیالش راحته......

پارک لاله...تو که با اون شال سفید مثل عروسا شده بودی و من به هر تخته ای کوبیدم واسه ت که چشم نخوری...روی اون صندلی،زیر درختایی که همدیگه رو محکم بغل کرده بودن وآسمونی که عجییییب آبی بود...یادته دلی؟...دختر فالفروش و اون بسته های دستمال کاغذی ای که خریدیم و تو با ذوق به نیت من فالش رو باز کردی و خوندی و بیشتر از خودم ذوق کردی...یادمه گفتی "از این فالها یه پست محشر درمیاد و تو باید بنویسیش الهه"...و منکه هی دل دل کردم برای نوشتن اون پست و حالا....حالا خودت شدی بهونهٔ نگاه کردن به فالها و ریختن اشک........

دل می رود ز دستم،صاحبدلان خدا را.........دردا که راز پنهان،خواهد شد آشکارا

چتهای طولانی...تله پاتی باور نکردنی...حرفایی که تمومی نداشت...خنده ها...گریه ها...تو من رو آروم میکردی ومن تو رو...نه تو میتونستی حالت رو از من پنهون کنی و نه من از تو....

اون سر دنیا هم که باشی،میتونم باهات چت کنم و واسه هم درد دل کنیم...اما چشمم به راه میمونه...منتظرت میمونم دلی...تا اون روزی که برگردی و من باز هم به عشقت دو تا بطری آب معدنی بخرم و دو بسته شکلات که حتی بسته ش رو هم لیس بزنیم و بخندیم و از همون دختر کوچولو که بهمون میگفت خاله فال بخریم و تو به نیت من فال رو باز کنی و از خوشحالی قهقهه بزنی و من از دیدن خنده ت دلم ضعف بره و دستات رو محکمتر از قبل بگیرم و بغلت کنم حتی اگر پسرای صندلی اونوری عاقل اندر سفیه نگاهمون کنن....که برم و از توی اتوبوس بهت زنگ بزنم تا یه فال دیگه رو که تازه باز کردم واسه ت بخونم و تو اونور خط بخندی و بگی حافظ هم فهمیده......

آخ که دلم برات تنگه دلی...با اینکه هنوز نرفتی....با اینکه میدونم زود برمیگردی...ولی انتظار واسه دیدن آروم دل سخته...چه یه روز باشه و چه صد سال....

منتظرم برگردی...زود زود...که باز از قرارمون واسه سفر دو نفری به اون جاهایی که عکساش رو واسه ت فرستادم حرف بزنیم...از سفر به ایتالیا...قبل از اینکه ونیز بره زیر آب...یادته دلی؟....مالزی کجا و ایتالیا کجا.......

لبت همیشه خندون باشه عزیز دلم...غم نشینه تو چشمات و دستت نلرزه...که اگر غمگین بشی من از همینجا میفهمم و میدونی که همیشه اینجام واسه تو و حرفات و دلت که دنیا دنیا مهربونه...خدا به همراهت،درست مثل دلم.....




تاریخ : چهارشنبه 13 مهر‌ماه سال 1390 | 00:43 | نویسنده : الهه | نظرات (25)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما