X
تبلیغات
رایتل

چند وقت است که زمان راحت و آسوده جلو میرود و من با آخرین سرعتم میدوم اما به آن نمیرسم...زمان پیش میرود و ما آنقدر درگیریم که یک روز به خودمان می آییم و میبینیم دنیای اطرافمان بینهایت تغییر کرده و ما انگار آنجا نبوده ایم...

امروز زمان،خودش را بدجوری به رخ من کشید...اینکه چقدر پیش رفته و چقدر روزها به شب رسیده و شب ها به روز و من انگار چشمهایم را بسته بودم و با سرعت میدویدم...

به این نتیجه رسیدم که دویدن به دنبال زمان،مثل دویدن روی دستگاه تردمیل است...میدوی و میدوی و عرق میریزی و انرژی صرف میکنی،اما به هیچ جا نمیرسی....در همان یک گُله جا درجا میزنی و خسته و بی رمق میشوی و پاهایت دیگر تحمل وزنت را ندارند...و فقط زمانی آسوده میشوی که تردمیل را خاموش کنی و آن نوار نقاله از حرکت بایستد...و تو آرام به دیوار روبرویت خیره میشوی و میبینی که دیوار هنوز همانجاست و هیچ نزدیکتر نشده و به هیچ جا نرسیده ای...

طی این چند روز سه سیلی محکم از زمان خوردم....

اول آنکه جلوی آینه به موهایم خیره شدم و خشکم زد...موهایم را با ناباوری برانداز کردم و آنها را از پشت با دستم گرفتم و کشیدم تا باور کنم آنچه را که میبینم...موهایم راحت به کمرم رسید و من حتی نمیدانم کِی اینهمه رشد کرده و چرا من ندیده بودم....

دومین سیلی را وقتی خوردم که جنازهٔ گل رزی را دیدم که دو ماه پیش دوستم به من داده بود و آن را گذاشته بودم در گلدانی روی میز ناهارخوری و اصلاً یادم نمی آید کی خشک شد و بدتر از آن اصلاً یادم نمی آید آب گلدان را عوض کرده باشم....

و سومین سیلی را امروز خوردم،وقتی یاد مادربزرگم افتادم و هرچه فکر کردم یادم نیامد ظرف این چهار-پنج روز با او تماس گرفته و صدایش را شنیده باشم...چهار-پنج روز بیخبری از مادربزرگ از جان عزیزتر،برای من یعنی آلزایمر شدید!

خیلی چیزهای دیگر هم نیشگونهای ریز و درشتی از من گرفته....مثل کامنتهای بی جواب ماندهٔ پست قبل...مثل کتابهای خاک گرفته روی میز تحریر...مثل فیلمهای تلنبار شده...مثل ناخنهای مانیکور نشدهٔ دستم...و مثل خیلی چیزهای دیگر که یادم می آورند که در یک کمای عجیب بوده ام اینهمه وقت...حالا بیدار شده ام و نمیدانم باید چه کنم...و میدانم که این بیداری ممکن است مختص همین امروز باشد که سر کار نرفته ام و ممکن است از فردا دوباره در کمایی عمیقتر فرو بروم...باید فکری به حال خودم و این جسد غبارگرفته بکنم و گل سرخی که مُرد......



تاریخ : یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1390 | 11:25 | نویسنده : الهه | نظرات (20)

   1    2    >>

  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما