X
تبلیغات
رایتل

نشسته بود روی نیمکت کنار در ِ اتاق مغز و اعصاب...سرش را بین دستهایش گرفته بود و آرنجهایش را گذاشته بود روی زانوهایش...انگار سرش جسم سنگینی بود که میخواست با حمایت زانوهایش آن را نگه دارد...شال مشکی اش مثل یک سایه بان صورتش را پوشانده بود...با پای راستش روی زمین ضرب گرفته بود...با حالتی عصبی که شاید به خاطر انتظار کشیدن بود...سرش را که بالا آورد،صورتش را دیدم...نه نه...اول اشکهایش را دیدم...نَه اشک قطره قطره....اشکهایش شبیه یک رود بود که راهش را خوب بلد است...از چشم مستقیم به سمت چانه روانه و بعد هم در شال مشکی اش گم میشد...بعد صورتش را دیدم...به نظر دختری 25 ساله بود...

رفتم جلو...نگاهم کرد...در نگاهش یک حالت غریبی بود...یک دردی که نمیدانستم چیست...پرسیدم "سرت درد میکنه؟"...آخر اکثر بیمارانی که دم در این اتاق دخیل میبندند،سرشان درد میکند و چشمهایشان همیشه یا خون آلود است یا اشک آلود...فکر کردم او هم سرش درد میکند...اما سرش نبود...خودش گفت که سرش نیست...نگاهش کردم...گفت "دلم درد میکنه"...گفتم "متخصص داخلی که طبقه پایینه عزیزم...پس چرا اینجا نشستی؟"....خندید...بد خندید...تلخ خندید...نمیدانم چه در خنده اش بود که زانوهایم شل شد و من هم نشستم کنارش روی نیمکت...نگاهش که کردم خودش شروع کرد به صحبت کردن:

"دلم درد میکنه چون سوخته...دوای دردم تو هیچ عطاری و داروخونه ای پیدا نمیشه...دردم مامانمه..."

باز هم نگاهش کردم...صورتش را نه...اشکهایش را...انگار بند آمده بود...رد اشکهای خشکیده مانده بود روی گونه هایش...نگاهم پرسشگر بود...ادامه داد:

"وقتی لباس های رنگی و قشنگم رو میپوشم و آرایش میکنم،میگه مثل هرزه ها شدی...اگر لباسهای ساده مو بپوشم و برم بیرون،میگه دهاتی زاده ای و ژن دهاتی توی خونته...میگه بابام دهاتیه...میگه زشتم...میگه هیچوقت دلش نمیخواسته دختری مثل من داشته باشه...میگه بهتره من بمیرم تا لباسام رو بده به فقیر فقرا شاید یه ثوابی بکنه..." و باز زد زیر گریه...سرش را باز هم انداخت پایین...انگار خجالت میکشید از اینکه صورتش را ببینم....همانطور که سرش پایین بود انگار داشت با خودش بلند حرف میزد "یه عمر تحقیرم کرده...دیگه نمیتونم لباسام رو با هم سِت کنم...نمیتونم لباس بخرم...نمیتونم تو آینه نگاه کنم..اینقد زشتم که میترسم...فقط وقتی تو آینه نگاه میکنم که میخوام آرایش کنم...که زشت نباشم...نمیتونم با دوستام برم بیرون...همه ش سرگیجه دارم...مغزم مثل کوه سنگینه...من دیوونه شدم...مامان میگه"

مات مانده بودم...باورم نمیشد یک مادر چنین حرفهایی را بتواند به دخترش بگوید...دختر قشنگی بود...نمیگویم زیباترین دختری که دیده ام...اما قشنگ بود...داشتم براندازش میکردم...مانتوی ساده اما خوش دوختی تنش بود...شال مشکی اش را با سلیقه روی سرش انداخته بود...گرچه حالا کمی کج شده بود...آرایش ملایمی هم داشت...خط چشمی که با دقت کشیده شده بود و با وجود اینهمه اشک هنوز به قوت خودش روی پلکهایش باقی بود...رژ صورتی رنگش که با رنگ پوستش عجیب همخوانی داشت...نمیدانستم چطور چنین دختری میتواند زشت باشد...حتی کج سلیقه هم نبود...

داشت نوبتش میشد...دستم را گذاشتم روی شانه اش...آرام نوازشش کردم...برگشت نگاهم کرد...نمیدانم قدردانی بود در چشمهایش یا چیزی شبیه به آن...هرچه بود گرم بود...گفتم "نوبتت شده،پاشو برو توو"...گفت "میترسم...میمونی تا برگردم؟"...لبخندی تحویلش دادم و قول دادم که بمانم....و  با اطمینانی که خودم هم نمیدانم از کجا آورده بودم باز هم قول دادم که هیچ مریضی ای ندارد و دکتر هم همین را خواهد گفت...

صدایش کردند...کیسه ای پر از پاکتهای کوچک و بزرگ را از کنار پایش برداشت و رفت داخل اتاق...آنهمه پاکت...همه جوابهای ام آر آی و سی تی اسکن و آزمایش و چه و چه و چه...بیست دقیقه آنجا بود..تمام بیست دقیقه را نشسته بودم همانجا و مثل مسخ شده ها خیره شده بودم به تابلوی رادیولوژی...دردی که در چشم دختر بود را تحلیل میکردم...پایش را که میلرزید...سرش را که مثل کوه سنگین بود...به حرفهای مادرش فکر میکردم...به اینکه چقدر بیرحمانه تیغ به وجود دختر جوانش میکشد و سلاخی اش میکند...

وقتی آمد بیرون داشت میخندید...برگشت و از دکتر تشکر کرد...آمد طرف من و بغلم کرد...جا خوردم...اما من هم بغلش کردم...نمیتوانستم این حداقل حمایت را از او بگیرم...همانطور که بغلم کرده بود،گفت "دکتر گفت این مامانته که باید بیاریش اینجا!اون مشکل داره!خودت چرا اومدی؟!"

اینها را گفت و رهایم کرد...عقب عقب به سمت آسانسور رفت در حالیکه میخندید و میگفت "من چیزیم نیست...من خوبم" و برگشت و  وارد آسانسور شد...

رفتم دیدن دکتر...گفت دختر بیچاره وضعش خرابتر از این حرفهاست...گفت کاری از دارو برنمی آید...گفت مادرش مسبب مریضی اوست...معتقد بود باید از مادرش دور شود...گفت باید مادر دختر را ببیند...دختر را به ظرف بلوری تشبیه کرد که انگار کوبیده باشندش به دیوار...هزار تکه شده و هر تکه اش انگار جایی افتاده و گم و گور شده باشد...دکتر غمگین بود...حق هم داشت...نشسته بودیم روبروی هم و هر کدام در خیالمان آیندهٔ دختر را تصور میکردیم...شاید دکتر داشت به جواب آزمایشها فکر میکرد که وخامت اوضاع را نشان میدادند...اما من داشتم به آن پوست سفید و رژ صورتی و چشمهای عسلی فکر میکردم و خط چشمی که آن چشمهای دردمند را قاب گرفته بود...دختر زشت نبود...به خدا قسم زشت نبود...اما مادرش چرا...مطمئنم مادرش یا از ابتدا زشت بوده یا حالا که سنش رفته بالا زشت شده...فقط میدانم که مادرش زشت است...خیلی زشت......



تاریخ : سه‌شنبه 20 دی‌ماه سال 1390 | 11:35 | نویسنده : الهه | نظرات (30)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما