X
تبلیغات
رایتل

وقتی شروع به نوشتن کردم،کسانی مرا میخواندند که هیچ شناختی از من نداشتند...من هم آنها را نمیشناختم...پس در ناشناس بودن با هم برابر بودیم...بی هیچ پیش زمینهٔ ذهنی،می آمدند و میخواندند و نظر میدادند و میرفتند...بی آنکه با خواندن نوشته هایم نگران شوند،یا بخواهند حدس بزنند که مخاطب فلان پستم کیست،یا قضاوتم کنند و بگویند فلان نوشته ات با الهه ای که میشناسیم مغایرت دارد...صرفاً میخواندند و میگذشتند...خب آن موقعها این حالت زیاد دوست داشتنی نبود...دلم میخواست شناخته شوم...همانطور که در زندگی واقعی هستم خودم را به مخاطبانم بشناسانم...دلم میخواست "الهه" یک انسان واقعی باشد نه فقط موجودی وابسته به کدهای صفر و یک که فقط به اندازهٔ یک کلیک زنده هستند و بعد تمام....همین هم شد...الهه واقعی شد...پای دوستان و خانواده اش به وبلاگش باز شد...مخاطبان جدید هم کم کم آمدند و با لطف و مهربانیشان ماندگار شدند...الهه هر روز واقعی تر شد...دیگر اکثر آنها که قدم به این خانه میگذاشتند،دوستان واقعی الهه بودند...الهه را میشناختند...یعنی من را...همین من واقعی بی نقاب را...همین من را با تمام غمها و شادیهایش...دوستان وبلاگی شده بودند اعضای خانواده ام...حالا دیگر با شناختی که از من داشتند مرا میخواندند...با همین شناخت قضاوتم میکردند...نگرانم میشدند...بعضاً نصیحتم میکردند...دلیل نوشتن پستهایم را میپرسیدند...و خود سانسوری من از همینجا شروع شد......

دیگر نمیتوانستم راحت بنویسم...از غصه هایم که مینوشتم باعث نگرانی و ناراحتی دوستانم میشدم...از عشق که مینوشتم با سوالهایی از این دست مواجه میشدم که "خبریه؟"،"کی هست طرف؟"،"عاشق شدی؟" و و و...هرچه میخواستم بنویسم را باید از هزار فیلتر ریز و درشت رد میکردم و در آخر فقط تفاله ای از آن حجم عظیم حرفهایم میماند که نه ارزش نوشتن داشت و نه خوانده شدن...پس کمتر و کمتر نوشتم...کم کم قلم از دستم افتاد...خلع سلاح شدم...دیگر هیچ چیز را نمیتوانستم در قالب کلمات بیان کنم...آزادانه...همانطور که شایسته بود...کم کم به جایی رسیدم که ساعتها چشم به مانیتور میدوختم و دستهایم روی کیبورد بیحرکت میماند درست مثل پاهای کسی که قصد پریدن از ارتفاع را دارد و هرچه میکند پاهایش از زمین جدا نمیشوند...سکوتم طولانی و طولانی تر شد...در ذهنم صدها پست نوشتم...هر روز...اغراق نمیکنم...حتی شاید بیشتر از صدها پست...هرچه را که میدیدم در ذهنم مینوشتم...اما دستم که به کیبورد میرسید،انگار حروف میماسیدند سر انگشتانم...پیاده نمیشدند که نمیشدند...صدها سوژه را سوزاندم...صدها حرف را خاک کردم گوشه ای از ذهنم که نمیدانم کجاست...و الهه داشت تمام میشد......

مدتیست که دارم سعی میکنم بنویسم...دویاره اشتیاق نوشتن در وجودم جوانه زده...اما این بار نمیخواهم سرنوشت این اشتیاق،همان خاموشی گذشته باشد...پس آمدم که ناگفته ها را بگویم و تکلیف خودم را با قلمم و نوشته هایم روشن کنم....اول تکلیفم را با خودم روشن کردم...بعد آمدم اینجا و شروع کردم به نوشتن همین پست...

از این به بعد همه جور پست در این خانه مینویسم...یعنی هرچه که در ذهنم میگذرد...دوست دارم از این به بعد،اگر عمری بود و قلمم یاری کرد،ناقابل نوشته هایم را صرفاً به عنوان یک نوشته بخوانید...

من به هر بهانه ای میتوانم عاشقانه بنویسم...درست مثل پست قبل که با دیدن یک فیلم در ذهنم جوشید...پس دنبال مخاطب پستهایم نگردید...الهه با دیدن یک گل هم میتواند عاشق شود...مخاطب من هر کس و هرچیزی میتواند باشد...کافیست که چیزی دلم را و ذهنم را قلقلک دهد...همین برای نوشتن کافیست....

برای غمهایم غصه نخورید...فکر کنید یک داستان است...در همین حد متاثر شوید...دوست ندارم دل کسی را رنجه کنم...نگویید غمگین بودن به الهه نمی آید...الهه هم آدم است با غصه ها و دلتنگیهای خودش...گاهی سرش را میگذراد روی زانوانش و در کمال ناباوری گریه هم میکند...

گاهی دلم میخواهد داستان سر هم کنم...نه دربارهٔ خودم...خوب یا بد،هرگز نتوانستم از چیزی که نیستم و کاری که نکرده ام بنویسم...اما تجربهٔ جالبیست پرواز دادن خیال و نوشتن از چیزهایی که فقط در ذهن خود توست....

این روراست ترین و شاید جسورانه ترین پستی بود که در این چند سال نوشتم...دلم میخواهد با آزادی بنویسم...عقاب هم که باشم نمیتوانم در قفس و با بال و پر بسته پرواز کنم...این را خوب میدانم که یا باید اینگونه بنویسم یا کلاً این خانه را ترک کنم و جایی دیگر مشغول به نوشتن بشوم....و این دومی سخت ترین کار است که اگر میسر بود و دلم اجازه میداد،مدتها قبل این کار را میکردم...اما نشد و حاضر شدم سکوت کنم و قلمم بخشکد اما حرفهایم را در جای دیگری جز این خانه ثبت نکنم....

نمیدانم این الهه را دوست خواهید داشت یا نه...اما خودم اینگونه بودن را بیشتر دوست دارم...بی سانسور...آزاد...رها.....



تاریخ : چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1391 | 00:13 | نویسنده : الهه | نظرات (18)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما