X
تبلیغات
رایتل

این شبها هوا خنک است و دلربا...شب که میشود باد می وزد و کم کم سرعت میگیرد و صدای چرخش برگهای بر زمین افتاده و بوی خاک نمناک،مژدهٔ از راه رسیدن باران را می دهند...آسمان که با صدای غرش روشن میشود،گوشهایم به استقبال صدای باران میرود...همان ضربه های در ابتدا آرام و سپس تند روی کف تراس و کانال کولر...و باز همان عطر بی نظیر حاصل از هم آغوشی آب و خاک...چند ثانیه نفسم را حبس میکنم تا صدایش این نوای آسمانی را بر هم نزند...بعد پشت پنجره می ایستم و با نفسهای عمیق،بوی پاییز را به مشام میکشم و چشمهایم تصویر پاییز را قاب میگیرند...پاییز آمده...یک پاییز تمام عیار....

گفتم تمام عیار..اما اشتباه است..یک چیزی در این تصویر کم است..رنگ..رنگ برگهایی که هنوز روی سبز تابستانیشان پافشاری میکنند..این رنگ،تصویر پاییز را خراب میکند..گرچه در تابستان، دلنشین است..اما نه حالا که پاییز است..نه حالا که مهر را داریم به پایان میرسانیم...

پاییزهای خوبی را پشت سر گذاشته ام و تصاویر شاعرانه ای از آنها در ذهنم به یادگار مانده...شاید ذهن لجبازی دارم اما پاییز برای من ترجمه ای خاص دارد...پاییز در ذهن من وقتی "پاییز" معنا میشود که بروم خیابان ولیعصر...از تجریش سرازیر شوم به سمت چهار راه ولیعصر...یک پیاده روی طولانی روی برگهای زرد و نارنجی...در حالیکه قطره های باران روی صورتم میچکند و من در برابر نگاه های متعجب و گاهاً دلسوزانهٔ آدم های چتر بر سر گرفته،در دل خودم این قانون را تکرار کنم که "چتر،خیانتیست به انتظار باران" و دستهایم را در جیبهای کتم پنهان کنم...و در عین حال حواسم به خش خش برگهای زیر پایم باشد و حس کنم که خیال انگیزترین ترانه همین است که میشنوم...همزمان تمام تصاویری را که میبینم در ذهنم به کلمه تبدیل کنم و باز مثل همیشه به خودم بگویم که کاش ذهن آدمها به یک پرینتر وصل بود تا هرچه میسراید و میگوید را - در مواقع لزوم - چاپ کند تا من یادم نرود چه ها سروده ام...و باز از هر ده جمله ای که ساخته ام هشت تایش یادم نماند و در دل به خودم بخندم و حتی بترسم که نکند من اینها را هرگز نگفته ام و شاعری میهمان وجودم بوده و کلام زیبایی را در ذهن من سروده و بعد رفته سراغ دیگری...و بعد میگویم شاید هم روح من در پاییز یک گیرندهٔ قوی میشود و زیباترین جملات و اشعار پاییزی جهان را از خود عبور میدهد مثل یک آیینهٔ جهان نما...و همهٔ این تصاویر و صداها و خیالات و شعرها و شایدها،پاییز من را میسازند.....

هنوز پاییز از راه نرسیده آنچنان که من انتظارش را داشته و دارم...اما پاییز است...و پاییز است و اولین ماهش...مهربانترین ماهش...ماه مهرش...و جشن پاییز از همین حالا در دل من بر پاست...



+این پست تقدیم به مردی پاییزی..از جنس باران..و عاشق باران..تولدت مبارک متولد ماه مهر



تاریخ : شنبه 22 مهر‌ماه سال 1391 | 23:54 | نویسنده : الهه | نظرات (6)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما