X
تبلیغات
رایتل

سالها پیش،مامان دست من و عرفان را میگرفت و میبردمان خانهٔ خاله اش...خاله راضی...خانهٔ خاله راضی توی محلهٔ سرچشمه بود...محله ای با کوچه های تنگ که ماشین درونش جا نمیشد...با جویهای باریک وسط کوچه ها که آن روزها همیشه باریکه ای از آب در آن جاری بود...ما همیشه پیش از ظهر میرفتیم آنجا و همیشه جلوی در خانه ها آب پاشی شده بود و بر خلاف محلهٔ ما که کسی با کسی کاری نداشت،زنهای همسایه جلوی در ِ خانه ها مشغول خوش و بش بودند...بوی غذا از همهٔ خانه ها به مشام میرسید...تفریح من این بود که حدس بزنم در هر خانه ای چه پخته میشود...میان اینهمه بوی غذا،یک بوی دیگر تمام وجود مرا قلقلک میداد...بوی خاک خیس...آن موقعها هنوز میشد خانه هایی با دیوارهای خشتی و سقفهای کاهگلی توی آن محله دید...و بوی خاک نم خورده،مست میکرد هر رهگذری را و خبر از آن میداد که حیاط ها هم آب پاشی شده اند...

خانهٔ خاله راضی،یک خانهٔ قدیمی صد ساله بود...در که باز میشد یک چادر ضخیم جلوی رویمان پیدا میشد که محرمیت خانه حفظ شود...چادر را علی،پسر خاله،کنار میزد و ما را به داخل دعوت میکرد...هنوز وجب به وجب آن خانه را در ذهن دارم...حیاط اول دو پله پایننتر از کف کوچه بود...این حیاط،به نوعی هشتی محسوب میشد...بعد از گذشتن از این حیاط،باز باید شش تا پلهٔ بلند سمت چپمان را میرفتیم پایین تا به حیاط آرزوهایمان برسیم...خانهٔ خاله راضی یک حیاط بزرگ مرکزی داشت که اتاق ها دور تا دور آن قرار داشتند...این حیاط بهترین پارک بود برای ما...حوض بزرگ وسط حیاط را تبدیل کرده بودند به یک باغچهٔ پر از گل و درخت...گلدانهای اطلسی و شب بو و رز،دور تا دور باغچه را حصار کشیده بودند...اتاق نشیمن،بالای پله های شرقی و هم سطح حیاط اول بود...و مهمانخانه ها و اتاقهای خواب،بالای پله های ضلع جنوبی حیاط مرکزی بودند...اتاق زیرزمین بزرگ که اتاق بازی و شلنگ تخته انداختن ما بچه ها بود هم زیر همان مهمانخانه ها بود...درهای چوبی قدیمی،پله های آجری...چقدر آن پله ها را بالا رفتیم و درهای چوبی قدیمی با آن شیشه های رنگی را باز کردیم و خودمان را داخل مهمانخانه انداختیم و از هر مهمانخانه به مهمانخانهٔ بعدی رفتیم...یک مطبخ قدیمی در زیرزمین شرقی بود که وحشت داشتیم برویم داخلش...آشپزخانهٔ مدرن تری را که توی ضلع غربی بود ترجیح میدادیم برای آویزان شدن به بزرگترها و درخواست آب و رفع تشنگی...

دو تا از ویژگیهای مهم آن خانه از قلم افتاد...یکی تختهایی بود که توی حیاط گذاشته بودند و بساط قلیون خاله راضی که همیشه به راه بود و ظرفهایی پر از کشمش و خرما و آجیل و توت خشک که مزهٔ چایهای خوش عطر خاله بودند و تکمیل کنندهٔ لذت قلیانهایش...صدای قُل قُل قلیان مرا شیفته میکرد..دقایق طولانی خیره میشدم به آنهایی که روی آن تخت ها پک هایی محکم به قلیان میزدند و دودهایی که از دهان و بینیشان بیرون میزد...و دیگری آقا جان...آقا جان عزیز من...پدر مادربزرگم...تنها پدربزرگی که داشته ام...که دور درختها و گلها میگشت و باغچهٔ عزیزش را طواف میکرد...و قربان صدقهٔ من میرفت وقتی گلهایش را با عشق میبوییدم...و میگفت "الهه خانومی...الهه خانوم خودمی"...با دستهای مهربانش همیشه سر ما بچه ها را نوازش میکرد و اسم گلها را یادمان میداد...آقاجانی که به عشق گل و گیاه هایش در خانهٔ خاله راضی زندگی میکرد و آنجا تنها جایی بود که او در آن آرام و قرار داشت...

ده سال پیش آن خانه را خراب کردند...خانه ای که آجر به آجرش پر از خاطره بود...خانه ای که با خراب شدنش آقاجان آواره شد بین خانه های فرزندانش...خانه ای که انگار شادی آقاجان با نابودی اش بر باد رفت...آقا جان دوام نیاورد...آقا جان مَرد آپارتمان نشینی نبود...آقا جان به دور از طبیعت افسرده میشد...و آقا جان رفت...بعد از شش سال پر کشید و رفت...و آن خانه...خانهٔ دوستداشتنی و پر از خاطره...فراموش شد...امروز حسرتم این است که کاش آن روزها دوربینی داشتم تا از آن خانه عکس میگرفتم...ولی آن روزها بچه تر از آن بودم که بی رحمی زمانه را بفهمم...که بفهمم پیری چیست...که بدانم یک روزی،خاله دیگر پای بالا و پایین رفتن از آنهمه پله را نخواهد داشت و یک خانهٔ مدرن،بیشتر به دردش میخورد...نمیدانستم که میشود از یک خانهٔ قدیمی،چند واحد آپارتمان نقلی در آورد و به قول آقاجان "لونهٔ زنبور" ساخت...و این شد که همراه آن خانه،خوشیهایمان،دور همی هایمان،و آقاجانمان نابود شد....

دو سال پیش،پرند در یکی از پستهایم برایم نوشته بود "تو باید تو قدیم زندگی می‌کردی الهه..دهه‌ی ۳۰ و ۴۰..تو مال حالا نیستی..تو متعلق به اون با هم بودن و سبک سنتی ایرانی هستی"...پرند درست میگفت...من متعلق به این زمان نیستم...با اینهمه سردی و دوری آدمها...من نتیجهٔ همان پیرمردی هستم که برای گلها قصه میگفت و وقتی همهٔ بچه ها و نوه ها و نتیجه هایش را دور هم میدید راه میرفت و شکر خدا را میگفت و چشمهایش میخندید...مردی که زیاد حرف نمیزد ولی دلش دریا بود و آدمها برایش عزیز بودند...و شاید من باید در دورهٔ او به دنیا می آمدم و همزمان با او میمردم.....



تاریخ : چهارشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1391 | 10:21 | نویسنده : الهه | نظرات (18)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما