X
تبلیغات
رایتل

دنیای به این عظمت، جای کوچکیست...همه چیز و همه کس به هم ربط دارند...به نظر، آدمها زندگیهایی موازی دارند اما ناگهان، در جایی که فکرش را نمیکنی خطوط موازی زندگیشان میشکند و در نقطه ای به هم وصل میشوند...

از مدتها پیش میدانستم که ما و آقای پیرزاده هم محلی هستیم...خانهٔ ما یک کوچه بالاتر از خانهٔ ایشان است...برای همین همیشه موقع راه رفتن در خیابانهای اطرافمان، چشم میگرداندم تا شاید آرش خان، مهناز جان یا هانای کوچکشان را ببینم...که هیچوقت اتفاق نیفتاد و حسرت دیدن هانای دوست داشتنی ماند به دلم...دیروز داشتم این پست آرش خان را میخواندم...خود پست، فوق العاده بود و پخته...خطها را خواندم و پایین رفتم تا رسیدم به این جمله "این پستو به نازنین دوست عزیزم تقدیم می کنم چون جدیدا اینجا رو می خونه" ...و بعد چشمم افتاد به عکس زیر پست و در جا خشکم زد...دختر توی عکس، نازنین مذکور...آنقدر حیرت زده بودم که عرفان را صدا کردم و پرسیدم "عرفان این نازنین خودمون نیست؟!!" ...و او هم جواب مثبت داد....

نازنین، نوهٔ همسایهٔ طبقهٔ پایینمان است...حدود بیست سال است که با هم همسایه ایم...نازنین همبازی بچگیهای من بود...بیشتر خاله بازیهای من با نازنین بود...در این پست در وبلاگ سابقم، نوشتم از او...از وقتی درسهایمان سنگین و جدی شد، دیگر زیاد همدیگر را ندیدیم...و حالا مدتهاست که تنها از طریق مادربزرگ عزیزش، یا مادرش از احوالش باخبر میشویم...حالا آن دختر کوچک، بانوی زیباییست که ازدواج کرده و زندگی مستقل خودش را دارد...و من بعد از اینهمه مدت، فهمیدم که نازنین و همسرش، دوستان صمیمی آرش خان و مهناز جان هستند و هانای کوچک و دلربا، خیلی وقتها می آید در این خانه، همبازی پسر خالهٔ کوچک نازنین می شود! یعنی هانا هم در این خانه نفس کشیده و بیخ گوش من بوده، درست یک طبقه پایینتر و حتی گاهی توی حیاط، و من تمام این مدت در حسرت دیدنش بوده ام!

باز هم میگویم دنیا کوچک است...کی فکرش را میکرد که یکهو همه چیز اینهمه به هم مربوط شود؟ بینهایت خوشحالم که بعد از اینهمه سال، من و نازنین از یک سوی دیگر، از طریقی دیگر، باز به هم مربوط شده ایم...سالها هم از هم دور باشیم، خاطرات بچگیهایمان رنگ و بوی یکدیگر را دارد...

اسفند ماه، ماه شگفتیها بوده برای من...آن هم شگفتیهای خوب...شکر خدا...



به گمانم این دو عکس مربوط به جشن تولد چهار سالگی من است...


دخترک سپید و آبی پوش نازنین است و من هم آن دیگری ام!



پسرک معصوم با لبخند زیبا، عرفان است...برادرم...



تاریخ : دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391 | 20:10 | نویسنده : الهه | نظرات (36)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما