حالت تهوع دارم!
دلم میخواهد انگشتم را در حلقم فرو کنم تا بالا بیاورم تمام این دانسته های متعفن را...دانسته هایی که نه هضم میشوند و نه دفع.....مثل ماری که تازه شکارش را بلعیده باشد،دارم به خودم میپیچم....اما تنها چیزی که میشنوم صدای خرد شدن استخوانهای خوش باوریست....صدایی در سرم میخواند...بلندتر و بلندتر میشود..."دلا خو کن به تنهایی،که از تن ها بلا خیزد"....!
پ.ن: باور کردم گاهی ندانستن بهتر از دانستن است...
الهه عزیزم٫
بارها رسیدم به همون جمله ی ب. ن نوشتت و اینکه تنهایی بهتره انگاری.
بعضی اوقات فکر میکنم سر ماهایی که با دنیای وحشتناکه بزرگتر ها نمیتونیم کنار بیایم٫ چی میاد؟ وقتی دیگه جایی واسه ی باورهامون٫ که به خوش باوری تعبیر میشه نیست.
دنیای بزرگتر ها میدانه بازیه. برنده و بازنده داره. چیزی که واسه من بی معنیه٫ واسه همینم سخته اگه قواعد بازیشون رو ندونیم.
اما چاره ای هم نیست. انگاری باید بزرگ شیم دوستم. منکه فکر میکنم اگه دست هم رو بگیریم ٫ شاید بشه از این راه هم به سلامت گذر کنیم.
لاهیگ جونم....
اون صدا فقط توی سر من تکرار میشه ولی من همیشه باهاش جنگیدم...هرچند خیلی وقتا از اطرافیان خیری ندیدم اما راضی به تنها موندن و تنها گذاشتن آدمها نیستم....
سلااااااااااااام
خب منم گاهی وقتا چنین دعایی میکنم ولی نمیدونم درسته یا نه.... شاید ندونستن و مثل نفهم ها زندگی کردن هم چنان خوب نباشه...
حرفم اینه که ترجیح میدم بدونم و رنج بکشم تا اینکه ندونم! خب شاید اینم یه نوع دیوونگی باشه!
سلام بهنام جان...
این ندونستنی که من ازش حرف زدم چیزی نیست که با دونستنش بار مثبتی به زندگیت اضافه شه...حتی به معنی آگاهی هم نیست...دونستنش باعث رنجه ولی نه رنجی که بزرگت کنه...این دونستن به هیچ دردی نمیخوره جز دق کردن!
همیشه همه دانسته ها قشنگ نیستن . مثل زندگی که همیشه روی خوش نداره ، مثل آدمها که گاهی دورو میشوند و چند رنگ .
امیدوارم آرامش توی دلت خونه کنه واسه همیشه و ترکت نکنه .
آخ از این آدمای چند رنگ....
مرسی آروم دل....امیدوارم همه به آرامش برسن....
هرچی که هست
امیدوارممم خوب و خوش تموم بشه
و دوباره حس لبخند برگرده به خونه ی دلت ...
انشالا !
مررررررررسی علیرضا جان...انشاءالله
دونستن بعضی چیزا حس خفگی به انسان میده ... وقتی کاری ازت برنمیاد ...
کاش این حس خفگی بره سراغ اونایی که اون بالاها پشت میز نشستن و فکرشون فقط پی پولاشونه و قدرت و مقامشون ...
آره...خفگی کلمهٔ مناسبیه....
اونا میدونن و هیچیشون نمیشه....
میفهمم چی میگی مادر
(وقتی لاهیگ مامان میشود 
فقط از ته دل میخوام که همه ی زندگیت پر از رنگ شادی باشه مهربونم
مرررسی عزیزم....
به خاطر خودم غمگین نیستم لاهیگ...غصه م به خاطر آدمای دیگه ست....
بازم ممنونتم عزیز دلم
...سلام الهه جانم....
...نمیدونم چرا پست قبلیت رو اصلا ندیده بودم !...
...امیدوارم که از پس همه این دانستن ها و ندانستن ها..همه این بالاآوردن ها و بلعیدن ها..رسیدن به آگاهی ناب و بالاتری وجود داشته باشه که جواب درونی و روشنی به همه ابهاماتمون بده !...امیدوارم..
...دلشاد و پرانرژی باشی گلکم...
سلام مامانگار مهربونمممم....
آخه گودر قاطی کرده...اسمم بالا نمیاد تو لیست گودری...
اگر این دونسته ها مربوط به خودم بود میتونستم ازشون واسه راهم استفاده کنم....اما مربوط به من نیستن...فقط غمگین میکنن منو و کاری هم ازم برنمیاد.....
مررررسی مامان مهربونم....شما هم دل شاد و لب خندون داشته باشین همیشه
سعی کن که اینجور چیزها رو قورت ندی !!!! خوب نیست. اگر هم قورت دادی سریع هضمش کن ! انشاله که هضم بشه
هضم نمیشه از بس ثقیله لامصب!سعی میکنم یه جوری بالا بیارمش که هیچ جا رو به گند نکشه!این بهترین کاره!
عزیزم... الهه جان...
خب من الان چی باید بگم؟ یا اصلا چی میتونم بگم؟
هیچی عزیزم...یه دنیا هم ممنون که تحمل کردی و خوندی هذیونگوییهای منو
تو این وقتا باید خودتو بزنی به نفهمی...اونقدر تو این نفهمیه خودت میمونی تا واقعا دیگه خیلی چیزا رو نمیفهمی...واست مهم نیس دیگه چه اتفاقی میوفته
آدم اونقدر غصه داره که نمیتونه غصه های بقیه رو ببینه...وقتی بقیه رو میبینه از خودش یادش میره
از ناشکریش حالش به هم میخوره
پس باید سعی کنه ببینه و نفهمه!!
چقد شر و ور گفتم!
سلام الا جوووووووووووووونم...من هنوز خونه نیومدماااااا:*
سلاااااااااااام عزیز دلم...ایشالا که داره بهت خوش میگذره.....
قضیهٔ من معکوسه الهام!من غم دیگران رو میبینم کلا درد خودم یادم میره...بعضی غما سنگینه خیلی....
سلام الی جونم
منم دارم بالا میارم روی این دنیا و بعضب آدمای مزخرفش
سلام آجی بزرگه....
من تو خلوت خودم بالا میارم...تنهایی...دوست ندارم حال کسی رو بد کنم...یا جایی رو کثیف کنم.....
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیز دلم.
بهت حق می دم حالت تهوع داشته باشی ، که بخوای بالا بیاری ! گاهی وقت ها دور و برمون اتفاقاتی می افته که حتی اگه مربوط به ما هم نباشه ، نمی شه راحت ازشون گذشت ، نمی شه بی خیالشون شد و هر کاری هم می کنی ذهنت رو درگیرشون نکنی و از فک کردن بهشون فرار کنی ، نمی شه که نمیشه ، بیشتر و شدیدتر درگیرشون می شی و ناخواسته رووشون تمرکز می کنی ! اونقدر که یه درد می شن برات ، یه درد ِ دیگه روو دردات !
همیشه می گفتم خوش به حال آدم های بی خیال که هیچچی ذهنشون رو درگیر نمی کنه و هر قدر هم بی خیال تر و راحت ترن و چیزهایی که برای من مهم هستن برای اونا ذره ای اهمیت نداره ، تازه خوش ترن و درد و رنج کمتری هم دارن ، اما استادم می گفت تا درد و رنج نکشی که معنای زندگی رو نمی فهمی ، قدر شادی و آرامش رو نمی دونی ، اونی که سرخوش و بی خیاله هیچوقت معنای حقیقی ِ زندگی رو درک نمی کنه ! هیچوقت به عمق ِ زندگی پی نمی بره ! واقعاً دلت می خواد جای اون باشی ؟
سوالش تکونم داد ! هر چی فک کردم دیدم نه ! با وجود تمام رنج ها و دردها ، هیچوقت حاضر نیستم تا این حد بی خیال و سرخوش زندگی کنم طوری که گاهی با این بی خیالی هام باعث آزار دیگران بشم و نفهمم !
مواظب خودت و قلب مهربون و روح حساست باش الهه ی زیبائی و عشق !
سلاااااااااااااااااااااااااام حنانهٔ من......
کامنتت خیلی خوب بود حنانه...خیلی...هیچی نمیگم...گفتنیا رو گفتی...
مرسی عزیز دلم....تو هم مراقب خودت و روح پاکت باش همزاد
سلاممم الهه جانم
می دونی منم این روزا همش حس می کنم یه چیزی
خیلی جای خالیش حس میشه ..انگار همه سرگشته ایم و ناباور از این همه کمرنگ شدن انسانیت به بها و یهانه های ناچیز...منم گاهی خیلی دلم تنگه...
ولی با خودم تکرار می کنم در لابلای بلبشو های ذهنم
که هنوز جهان کاملا خالی نشده از آدمیت..شاید همین قدری کمک باشه برای جمع و جور کردن خودم..
و من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم الهه عزیزم هر
مفهومی که بیشتر از بقیه با جانت آمیخته شود یک دنیا بر
غم هایت هم افزوده خواهد شد..و لیکن باز هم ترجیح
می دهم بیشتر بدانم..
برات آرامش آرزو می کنم عزیز جان
سلام فاطمهٔ مهربونم....
آره...ناباورم...ناباوریم....
جهان خالی از آدمیت نیست....هنوز هم هستن اونایی که بشه به امید بودنشون نفس کشید...که حکم نامردمی رو باطل میکنن.....
مرررسی فاطمه جونم...دلت آروم عزیز دلم
ندانستن ٍ بعضی چیزها واقعا خیلی
خیلی بهتر از دانستن ٍ آن هاست
بالا بیاورید و بریزید دور بانوی
من....واگر باری دیگر حتی
ازچندصدکیلومتری بویش
به مشامتان خوردسعی
بفرمایید از آن حوالی
ممنوعه رد نشویدکه
دیگر نیازی به بالا
آوردن نباشد..
شاد باشید..
یاحق...
بالا آوردمش..خلاص...ولی یادم میمونه طعم مزخرفش رو....و بهتره که یادم بمونه........
حالم از خیلی چیزا داره بهم میخوره ...از خودم ...دونسته هام ... ندونسته هام ...
دارم له میشم ...نمیدونم خودم دارم دور خودم میپیچم و خفه میکنم یا ...
اون صدا تو سر منم هس ... میخام تنها باشم ... دور از همه ادمایی که بودنشون آزارم میده ...
قبلن تنهایی ازارم میداد و حالا همه چی برعکس شده ...
تنهایی های کوتاه مدت خوبه....کوتاه مدت و اختیاری...برای آروم شدن....برای فکر کردن.......
امیدوارم دل تو هم آروم بشه کیانای گلم....نبینم غصه تو عزیزم
ایشالا اگه سختی ای برات پیش اومده به زودی به دست فراموشی سپرده بشه
ممنون مهرداد عزیز...ممنون
سلاااااااااااااااااام الهه جوووووووونم
کاملاً درکت می کنم و می فهمم چی میگی و چه حسی داری !
دل و رودهء ذهنم دیگه داره میترکه از این اسپاسمهای ناگهانیه مزخرفی که به واسطهء بعضی آدمها و اتفاقات آلرژی زا گریبانش رو میگیره ! دیدی گاهی آدم دلش میخواد بالا بیاره ولی نمیتونه ؟! هر چی زور میزنه این معده هه انگار داره از جا کنده میشه ولی خبری نیست ! خیلی داغون کننده ست ! دیگه وای به وقتی که مغز دچار این حالت بشه ...
سلام عزیز دل من....
میدونم که درکم میکنی رها...میدونم.....
تو هم بالا بیار و خودت رو خلاص کن...نذار تو وجودت بگنده و وجودت رو هم آلوده کنه.......
واسه منم پیش اومده که رفتم دنبال چیزی که ازم پنهانش میکردنو بعد دونستنش با کلله خوردم زمین!
خیلی وقتا ندانستن بهتر از دانستن است...
اما خب ادم باید از این حات تهوع ها سریع رد شه،اما ته ذهنش یادش باشه
آره...مزۀ مزخرفش باید یادمون بمونه....واسه آینده لازمه!
فقط امیدواریم زود این حالتت تموم شد چون بارها رسیدمم به اون پ . ن ... بارها ...
مرسی فریبا جونم...تموم شده...تهوعم تموم شده....ولی سخت بود بالا آوردنش!
هضم که عمرا بشه...
خیلی خوبه ندونستن....خیلی...
آره...عمرا هضم بشه!!!
سلام می دونم چی می خوام بگما ولی نمیدونم چه جوری بگم ولی بی خیال...
امیدوارم زوذتر این حال تهوع بی خیال تو بشه یا تو بی خیالش بشی
سلام عزیزم....
بی خیال هم شدیم ظاهراً....
همیشه با خودم میگم خوش به حال اونهایی که آدمهای خلاصی به نظر میرسن. کلا هر کی بیشتر بفهمه تو این دنیا بیشتر رنج میکشه.
هرکه بامش بیش،برفش بیشتر.....آره فرزانۀ عزیزم......
نمیدونم چقدرش مال منه. اما هست.میدونم که هستو چون چند روز پیش به زور بهت خوروندم! خدمم نگم میام تو خوابت !! از دست من خلاصی نداری انگار!
دیووووووووووووووووونه!اصلاً مربوط به تو نیست دختر!کجای دونسته های من از تو بده آخه؟!!!!!!اون چیزایی که ازشون حرف زدیم غصه داشت ولی حالت تهوع نداشت!تو عشقمی...شک داری؟!!!
ولی ما برای این دانستن ها گاهی بهای سنگینی دادیم بهتره همیشه به یادمون و حتی جلوی چشم هامون باشن...
برای بعضی دونسته ها بهایی به جز اعتماد پرداخت نمیشه...اعتمادی که میشکنه....وقتی دونستیم دیگه باید یادمون باشه....ولی ندونستن گاهی بهتره.....
خوبی الهه جون؟
خوبم افروز جان....خوب.....