X
تبلیغات
رایتل


دیروز برای اولین بار در زندگی ام دیازپام خوردم تا به خواب پناه ببرم...به گمانم آخرین بار هم بود...این قرص اصلاً به من نمیسازد...تمام دیروز را خواب بودم...حدود 15 ساعت...بیدار که شدم،متوجه شدم حالت بدنم هیچ تغییری نکرده...حتی اندکی هم جابجا نشده بودم...درست مثل یک میّت...بیحرکت و آرام...خواب عجیبی داشتم...انگار معلق بودم بین خواب و بیداری...خوابهای عجیب و غریب هم زیاد دیدم...از آن خوابها که میدانی هرگز در بیداری اتفاق نخواهند افتاد...انگار بعضیها که در دنیای بیداری رفتار مناسبی ندارند،در خوابهایم بی مهریهایشان را جبران میکنند...گوشی ام را سایلنت کرده بودم اما حواسم به تلفن نبود...زنگ تلفن خانه را میشنیدم و در خواب به دنبال تلفن میگشتم تا خفه اش کنم...سر و صدای کارگرهای آن سمت کوچه را میشنیدم....صدای ماشینها و بوقهایشان...کسی هم زنگ خانه را زد به گمانم...نمیدانم که بود و چه میخواست..."عرفان که سمنانه و مامان هم کلید داره"...اینها را در خواب به خودم میگفتم شاید هم در بیداری...نمیتوانستم مرز این دو را تشخیص بدهم...صدای دعوای بچه های همسایه را میشنیدم و در خواب میدیدم که رفته ام روی تراس و دارم بهشان تذکر میدهم که ساکت باشند...اما صدایشان قطع نمیشد...مطمئنم در آن حالت اگر زلزله هم می آمد من از جایم تکان نمیخوردم...نهایتاً در خواب میدیدم که رفته ام زیر میز و پایه های میز را چسبیده ام،آنوقت با خیال راحت روی همان تخت،زیر آوار میمردم!



پی آهنگ نوشت: این روزها خودم سکوت میکنم و آهنگها سخن میگویند...این آهنگ یکی از آنهاست...




تاریخ : پنج‌شنبه 30 تیر‌ماه سال 1390 | 12:25 | نویسنده : الهه | نظرات (15)

   1    2    3    4    5      ...    10    >>

  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما