X
تبلیغات
رایتل

دو شب پیش باران خوبی بارید...از آن بارانها که درست وقتی انتظار نداری با سر و صدا و پایکوبی آسمان دلت را روشن میکند...اصلاً انگار عاشقت میکند...انگار قطره های باران دستت را میگیرند و میبرندت به دورهای دور...سبک میشوی...بال در می آوری...در یک خلسهٔ شیرین فرو میروی که ساعتها و حتی روزها تاثیرش روی تک تک سلولهایت باقی میماند....

داشت باران میبارید و من بعد از اینکه لباسها را از روی رخت آویز تراس برداشتم،ایستادم پشت پنجرهٔ روبروی خیابانمان که به طرز عجیبی خلوت تر از همیشه بود...داشتم فکر میکردم که کاش به رسم همیشه،یک مانتو بپوشم و بروم روی پشت بام تا بارانی شوم...بعد به ساعت فکر کردم و به تاریکی پشت بام که مدتیست لامپش سوخته...آخر چه میدانستم که آخر تیر ماه قرار است چنین باران محشری ببارد!...اگر میدانستم همان روز که لامپ لعنتی سوخت،خودم میرفتم و بی منت تعویضش میکردم...همینطور با خودم درگیر بودم که دیدم در ِ خانهٔ روبرویی ما باز شد و یک مرد با شلوارک و زیرپوش رکابی،آرام و قدم زنان آمد ایستاد وسط خیابان...چند قدم در طول خیابان راه رفت...باز برگشت سر جای اولش...دستهایش را باز کرد...سرش را گرفت سمت آسمان تاریک شب...کش و قوسی آمد...مثل تارزان چند مشت به سینه اش کوبید...با چنان لذتی همهٔ این کارها را انجام میداد که من از همان فاصله هم میتوانستم صدای نفسهای عمیقش را بشنوم و حدس بزنم که چه عشقی میکند از برخورد نرم قطره های باران با پوست عریان بازوانش و تر شدن صورت و موهایش...یک 206 نقره ای از کنارش رد شد و رفت اما او تکان نخورد..همانجا با آرامش ایستاده بود...یک آن به خودم آمدم و دیدم که بینی ام چسبیده به پنجره و با چنان حسرتی به مرد خیره شده ام که دلم برای خودم سوخت!

در آن لحظه دلم میخواست این قدرت را داشتم که تنها برای چند دقیقه،کالبد آن مرد را تسخیر کنم و بروم در جسم او و روح او بیاید در کالبد من،پشت پنجره بایستد در حالیکه دماغ کالبدم چسبیده به شیشه و بغض گلویش را فشار میدهد و با حسرت به من که در کالبد آن مرد آنسوی خیابان،دارم زیر باران نفس های عمیق میکشم و به خودم کش و قوس میدهم نگاه میکند.آنوقت حس کند چقدر بد و دردناک است اینکه یک دختر باشی و به خاطر همین کالبد زنانه ات،و به جبر محیط زندگی ات،نتوانی یا بهتر است بگویم جرات نداشته باشی که ساعت 11 شب با یک لباس سبک بدون کفن پیچ کردن خودت،بروی زیر باران قدم بزنی...اصلاً قدم هم نزنی...فقط بایستی و ریه هایت را پر از هوای باران زده کنی...بفهمد چه دردیست که نتوانی چشمهایت را زیر باران ببندی بدون اینکه با صدای نزدیک شدن یک ماشین چشمهایت از ترس باز شود،مبادا که تعرضی به تو بشود حتی در حد یک کلام ناشایست...چه بد است که حس کردن قطره های باران روی پوست بدنت بدون وساطت چند لایه لباس تبدیل به یک رویا شده باشد...بعد،درد را در قلب کالبدم حس کند و تلخی حسرت را که بدترین درد است در گلوی کالبدم بچشد...

آنقدر با آن مرد همزادپنداری کرده بودم و در تماشای تک تک حرکاتش غرق شده بودم که بعید نمیدانم برای چند لحظه هم که شده جای روحهایمان با هم عوض شده باشد...این تصور عجیب و غریب از آنجا در سرم لانه کرد که مرد ناگهان سرش را به زیر انداخت و با قیافه ای که زیر نور چراغهای خیابان،به نظر متفکر می آمد رفت داخل خانه و در را آرام پشت سرش بست.....



پی "ادراک فلسفی" نوشت:امروز داخل غذایم یک تکه شیشه پیدا کردم!بدبختانه موقعی پیدایش کردم که غذا در دهانم بود و بعد از سوزش ناگهانی زبانم،متوجه تکه شیشه ای شدم که عجیب شبیه یک خنجر یا چه میدانم شمشیر بود...اینکه شیشه توی غذا چه میکرد را نمیدانم...با کاراگاه بازیهای مامان،اینطور ملتفت شدیم که تکه شیشه،مربوط به ظرف شیشه ای حاوی برنج ناهار بوده که به طرز عجیبی لب پَر شده و افتاده توی غذا!حالا اینکه چقدر من خوش شانسم که کل قوانین احتمال را یک جا به سخره گرفته ام و آن تکه شیشه باید در همان لقمهٔ اول غذای من میبوده خودش جزو عجایب است!از ظهر دارم به این فکر میکنم که اگر شیشه را قورت داده بودم چه؟!!و از طرفی خدا را شکر میکنم که در غذای خودم افتاده بوده..چون تنها عضو خانواده که اهل جویدن دقیق و اصولی غذاست،خودم هستم!اگر خدای ناکرده شیشهٔ کذایی نصیب مادر یا برادرم میشد،احتمالاً معده شان دچار بریدگی میشد نه زبانشان!الغرض خواستم بگویم مرگ اینچنین نزدیک است!فقط خداوندا!من مرگ بدون درد و خونریزی را دوست تر میدارم!لطفاً ما را با شیشه و امثال آن طرف حساب نفرما!



تاریخ : چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1391 | 01:59 | نویسنده : الهه | نظرات (19)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما