X
تبلیغات
رایتل

دیشب مادربزرگم داشت از مهمانی روز جمعهٔ خواهرش میگفت...از همه تعریف کرد و گفت و گفت تا رسید به یکی از خانومهای فامیل که خودش توی مجلس نبوده و وقتی مادربزرگم سراغش را از خواهرهایش میگیرد،برایش تعریف میکنند که چه ها برای زن اتفاق افتاده...میگفت دختر اولش طلاق گرفته و حالا بعد از 6 ماه برگشته صیغهٔ شوهرش شده...یعنی شوهرش عقد دائمش نکرده...دختر دوم که مدتها پیش از شوهر معتادش طلاق گرفته بود به ام اس مبتلا شده و حالش چندان خوب نیست...پسر اولش که معتاد بود و گویا ترک کرده...حالا کوچکترین پسرش هم رفته کمپ برای ترک...و پسر دومی اش در رفتگی شدید کتف پیدا کرده در دورهٔ سربازی و نمیدانم چطور شده که کتفش کلاً نابود شده و حالا پلاتین گذاشته اند توی کتف تا بازویش...اینها را که گفت،من که مات و مبهوت مانده بودم،زیر لب گفتم "چقدر خبر خوب توی یه مهمونی...چه مهمونی پرباری!!!"...عرفان که کنارم نشسته بود بازویش را انداخت دورم و مرا به خودش فشرد...انگار فهمیده بود هیچ حالم خوب نیست از تصور حال آن زن با اینهمه مصیبتی که سر بچه هایش آمده...مادربزرگم که حالم را دید فوری گفت "البته یه خونوادهٔ خیلی خوب اومدن دختر دومی رو گرفتن واسه پسرشون...دخترش خیلی راضی و خوشحاله" و من لبخند بی رمقی زدم...توی دلم گفتم "وه چه نیکبختی بزرگی!"

درد آدمها زیاد است...خیلی زیاد...دردهای این زن از فقر شروع شد...از یک شوهر بی کار و بی عار شروع شد...مجبور شد برود توی خانه های مردم کار کند...پرستاری سالمندان را بکند...کار نیمه وقتش تبدیل شد به کار تمام وقت و مجبور بود از یک خانم سالخورده 24 ساعته پرستاری کند تا پول خوبی نصیبش شود...لابد میخواسته با پول خوبش برای پسرهای کوچکترش کار و کاسبی راه بیندازد...یا به دختر بیمارش برسد...یا خرج خانه را بدهد که بچه ها احساس کمبود نکنند...اما همین غایب بودنش در خانه،خانواده اش را متلاشی کرد...هیچ تقصیری هم ندارد...خیلیها چنین آدمهایی را از سر شکم سیری قضاوت میکنند...میگویند "اگه مینشست رو سر زندگیش و حواسش رو به بچه هاش جمع میکرد اینجوری نمیشد" اما هیچکس نمیگوید آنوقت خرج همان بچه ها را از کجا درمی آورد؟...از گرسنگی مردن بهتر بوده یا این زندگی؟خدا هیچ کس را بر سر این دو راهی قرار ندهد که انتخاب مشکل است و نتیجهٔ هر دو هم بدبختی...

از دیدن اینهمه بیچارگی آدمها،از اینکه ببینم و هیچ کاری از دستم برنیاید خسته ام...


+گوش کنید




شهر خالی،جاده خالی،کوچه خالی،خانه خالی  


جام خالی،سفره خالی،ساغر و پیمانه خالی


کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان


باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی


وای از دنیا که یار از یار می‌ترسد


غنچه‌های تشنه از گلزار می‌ترسد


عاشق از آوازه‌ی دیدار می‌ترسد


پنجه‌ی خنیاگران از تار می‌ترسد


شهسوار از جاده‌ی هموار می‌ترسد


این طبیب از دیدن بیمار می‌ترسد


سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت


سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت


آشنا ناآشنا شد، تا بلی گفتم بلا شد


گریه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم


سنگ سنگ کلبه ای ویرانه را بر سر زدم


آب از آبی نجنبید خفته در خوابی نجنبید

***

چشمه‌ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت


آسمان افسانه‌ی ما را به دست کم گرفت


جام‌ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد


بر من و بر ناله‌هایم هیچکس گوشی ندارد


شهر خالی، جاده خالی، کوچه خالی، خانه خالی


جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی


کوچ کرده دسته دسته آشنایان عندلیبان


باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی

***

باز آ تا کاروان رفته باز آید


باز آ تا دلبران ناز ناز آید


باز آ تا مطرب و آهنگ و ساز آید


تا گل افشانم نگار دل نواز آید


باز آ تا بر دریها قصه اندازیم


گل بیفشانیم و می در ساغر اندازیم



تاریخ : یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1391 | 08:54 | نویسنده : الهه | نظرات (12)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما