X
تبلیغات
رایتل

بچه که بودم، وقتی از خانه بیرون می آمدم، هی به آدمهای توی خیابان نگاه می کردم، هی با خودم فکر می کردم خیابان های شهرم هم مثل خانهٔ خودمان است...هی این فکر در سرم می آمد که آدمهایی که می بینم، همه فامیل من هستند...فقط همدیگر را گم کرده ایم...آدم ها را دوست داشتم...غریبه ها برایم آشنا بودند و عزیز...هیچوقت از در خیابان بودن نترسیدم...به مهربانی و خوبی آدمها باور داشتم...امید داشتم به دستگیری آدم ها از هم...همه چیز برایم مثل قصه هایی بود که شنیده بودم...مثل کارتونهایی که دیده بودم...دنیای قشنگی برای خودم داشتم که آدم ها همه، تک به تک، قهرمانان دنیای من بودند...

حالا درد دارم...دردم از مردم است...همین مردم که هر کدامشان ادعای روشنفکری دارند...همین آدم هایی که قادرند ساعت ها بالای منبرهای خیالیشان برایت از آزادی و حرمت های انسانی داد سخن دهند و در آخر هم آه بکشند و سری تکان بدهند و بگویند "بد دوره و زمانه ایست"...همین ها که تا صحبت از آزادی می شود گریبان پاره می کنند و فریاد می کشند که آزادی حق ماست و انسانها صاحبِ اختیار و تفکرند...همین ها که شعارهای آنچنانی می دهند و می خواهند یک تنه همه را به راه راست هدایت کنند...درد از نا مهربانی همین آدم ها شروع می شود...از بی مهری آدم هایی که وقتی اسم کورش و داریوش می آید، رگ غیرت آریایی شان ورم می کند و با حسرت و تاسف می گویند "کجاست آن دوران؟ کو آن تمدن چند هزار ساله؟" اما کافیست توی فیص بوق، یک صفحه، عکسی از یک بازیکن فوتبال بگذارد..یا از یک هنرپیشه...آن وقت نظرات خواندنیست...رگ آریایی و غیرت ایرانی می شود کشک...فحش های آنچنانی می نویسند در مخالفت با آن فوتبالیست یا بازیگر...اعضا و جوارحشان را به آن بازیگر و طرفدارانش حواله می دهند...آنوقت روی اسم کسی که بیشترین فحاشی را کرده کلیک می کنم، می بینم چه پستها که نگذاشته در دفاع از حقوق انسانی...چه شعارها که نداده علیه ظلم و جور...چه عکس ها که نگذاشته از تمدن ایران باستان...آنوقت در خودم می شکنم...قلبم درد می گیرد...مدتهاست که کم به فیص بوک سر می زنم...فقط می روم تا از حال دوستان قدیمی که در آنجا پیدایشان کرده ام باخبر شوم...دیگر نمی توانم پستهای صفحات مختلف را بخوانم...حرمت شکنی ها و بد دهنی های اعضای آن صفحات را که می بینم معده ام چنگ می خورد...فیص بوک همان مشت است که نشانهٔ خروار است...مگر غیر از این است که اکثریت اعضای این صفحهٔ اجتماعی، جوان ها هستند؟ آن هم جوان هایی که همگی یا فارغ التحصیل هستند یا مشغول تحصیل...وقتی قشر جوان و تحصیلکردهٔ جامعهٔ ما اینگونه باشند، دیگر امیدی باقی می ماند؟ مگر جز این است که همین جوانان توقع تغییر و بهبود اوضاع را دارند؟ مگر کسی جز همین ما می تواند آیندهٔ خودمان را بسازد؟ مگر جامعهٔ ایرانی از کسی غیر از ما تشکیل شده؟ انگشت اتهام را هی به سوی این و آن می گیریم...انتقاد های تند می کنیم از وضع مملکت و نارضایتی خودمان را فریاد می زنیم...همه چیز برایمان سیاه به نظر می آید و شرایط آنی نیست که میخواهیم...فقر و نداری بیداد میکند...تمام این ها قبول...اما در میان اینهمه فقر ِ عاطفه و انسانیت، فقر مادی آدم ها گم است...فقر مادی را بهانه می کنیم برای پرخاش، بی خبر از آنکه مهربانی کردن خرجی ندارد...سردمدارن با ما نامهربانند...اینکه مثل روز روشن است...اما خودمان را چه شده؟ این بد دهنی ها و بی ادبی ها از که سر می زند؟ وقتی خود مردم، تحمل همدیگر را نداشته باشند، وقتی عشقی بین اعضای یک جامعه نباشد، وقتی حرمت ها آسانتر از شکستن یک ظرف بلوری شکسته شود، چه کسی می خواهد ما را نجات دهد؟ اصلاً چگونه خجالت نمی کشیم از به زبان آوردن اسم آزادی؟ چگونه دم از حقوق بشر می زنیم وقتی خودمان ناقض آن هستیم؟ چگونه توقع داریم حرمت بگذارند به ما وقتی خودمان کوچکترین حق و ارزشی برای هم قائل نیستیم؟ چطور توقع داریم جدی گرقته شویم وقتی خودمان دم به دم یکدیگر را ریشخند می کنیم؟ همین نمونهٔ آماری کوچک را تعمیم بدهیم به کل ایران، سرمان سوت می کشد...داغ حسرت می خورد بر دلمان...

کودک پنج سالهٔ نوزده سال پیش، حالا دختر جوانیست که حس می کند تعداد زیادی از اعضای خانواده اش، زنان و مردان و دختران و پسرانی که روزی دلش برایشان می تپیده، به او خیانت کرده اند...چه خیانتی بالاتر از نا امید کردن امید یک انسان؟ باورهایم بدجور ترک برداشته...دیگر آن دختر سرخوش و مثبت اندیش سالهای پیش نیستم...مهمترین های عالم برای من آدم ها بودند...که حالا خیلی از آنها در باور های من جایی ندارند...غصه دارم از این تحلیل رفتن دلهای آدمها...از این بی عشقی و بی مهریشان به هم...خودمان خودمان را گم کردیم...حالا بدجور گم و گور شده ایم.... 


پی نوشت : در میان این آشفتگی معلم ها نقش مهمی بر عهده دارند...و هر آنکه به دیگری خیری بیاموزد معلم است...روز همهٔ معلمهای این سرزمین مبارک...



تاریخ : پنج‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1392 | 11:50 | نویسنده : الهه | نظرات (20)
  • پرشین ووی
  • جدی
  • Powered by
    Abzarak.com

    Twenty One

    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما